امروز یکشنبه, 28 مهر 1398 - Sun 10 20 2019

منو


راه تحصيل و حفظ علم شهودي

  • نوشته شده توسط مدیر
  • دسته: آفات
  • بازدید: 5060

 

 

لذّت هاي مقطعي در مسير انسان سالک

1. پيمودن راه دور، همراه با رنج فراوان است. راهنماي راستين كسي است كه به منظور تحمّل رنج راه، لذّت موسمي را به سالك بچشاند، تا از خستگي راه گذشته بكاهد و نشاط طي راه آينده نيز فراهم گردد، تا رفته رفته به راهي طريق بفهماند كه نشاطِ ثابت پايان راه است و اين لذّت‌هاي مقطعي، نه تنها هدف نهايي نيستند، بلكه سرگرمي به آنها خار راه خواهدبود، زيرا وسيله را هدف قرار دادن، از هدف محروم ماندن است: «إنّما الدُنيا منتهي بصرِ الأعمي... فالبصيرُ منها شاخصٌ و الأعمي إليها شاخصٌ و البصير منها متزودٌ و الأعمي لها متزودٌ».[1]

2. دنيا كه بوستان آخرت است، گذرگاه پر رنجي است كه همگان بايد در اين جهنم سوزان پا نهند، تا سر پلي باشد براي بهشت ابد، و براي سازش با آن شورشِ دردناك، مرهمي ملايم لازم است تا از سوزندگي آن نائره بكاهد و بر توان طي مسير پر تب و تاب بيفزايد؛ لذا تمام كارهاي دنيا همراه با لذت است كه به منزله مزد كارگري است كه به منظور تشويق به كارگر پرداخت مي‌شود؛ لذا خداوند حكيم كه راهنماي قافله‌نسان‌ها است، آنان را ضمن رهبري به هدف نهايي، سرگرم جهاني كرد كه جز لهو و لعب و... نخواهد بود؛ ﴿اِعلموا أنّما الحيوة الدُّنيا لعبٌ و لهوٌ و زينةٌ و تفاخرٌ بينكم و تكاثر في الأموال و الأولاد... ﴾.[2]

اين سرگرم نمودن موسمي حكمت است؛ گرچه همه لذايذ گيتي بازيچه‌اي بيش نيست و خداوند سبحان خود را حكيم و منزّه از بازيگري دانست؛ ﴿و ما خلقنا السماء و الأرض و ما بينهما لاعبين﴾ [3] و دنيا را نيز نيرنگ زود گذر معرفي كرد.[4]

دنيا چون آخرت، مخلوق خداوند حكيم است و آنچه از اين امور ياد شده معلوم مي‌گردد، اين است كه راهيان راه پر رنج را بازي گرفتن حكمت است، تا سالك همواره با نشاطاهاي مقدمي، راه خويش را ادامه داده تا به هدف نزديك گردد كه در آنجا شوق وصال با نيروي جذبه مي‌كشاند، نه آنكه راهي با كوشش خود برود؛[5] همانند تنظيم برنامه بازي كودكان همراه برنامه‌هاي درسي آنان كه از خستگي تعلّم آنها بكاهد و زمينه فراگيري دانش را تهيه نمايد، زيرا كودك را به بازي موقت سرگرم نمودن، حكمت است.

3. سالك فرزانه لذايذ موسمي را وسيله مي‌داند و راهي نابخرد، آنها را هدف مي‌پندارد؛ لذا اولي عاقلانه از پل مي‌گذرد و دومي جاهلانه در گِل فرو مي‌ماند.

سالك صالح مي‌داند كه خوردن براي ماندن است، نه براي لذّت بردن، و آن التذاذ موسمي كنار سفره براي آن است كه انسان رنج تغذيه را تحمّل نمايد كه حيات خويش را حفظ كند و نميرد، و راهي صالح مي‌پندارد كه ماندن براي خوردن است؛ لذا اولي دير دير و يا نيم سير مي‌خورد و دومي تا طبق برگيرند و يا نه جاي نفس و نه روزي كس بماند.

همچنين سائر پارساي مي‌داند كه پوشيدن براي پرهيز از سرما و گرما است، نه براي آرايش و تفاخر، و هرگونه فخرآرايي را مانع سير مي‌بيند، و راهي آلوده مي‌پندارد كه زندگي براي خودنمايي و فخر فروشي است؛ لذا اوّلي به كهن جامه خويش قانع است، و دومي ديباي مُعْلَمي را بر كلبي معلّم يا غير مُعَلّم مي‌پوشاند و....

4. تحصيل دانش كه رنج آور است، با يك سلسله لذايذ وهمي، همانند شهرت و جاه و تكريم و... همراه است تا از سختي راه علم، هراس حاصل نشود و خستگي طي طريق كاهش يابد، سرانجام عالِم عاقل گردد و از هرگونه علم‌زدگي رهايي يابد، ولي گروهي پاداش زود گذر دانش را هدف آن مي‌پندارند و محور علم جويي آنان، اقبال و ادبار دنيا و اهل دنيا است، ليكن گروهي لذت وهمي علم را همانند لذت حسّي خوردن و پوشيدن و... مي‌دانند كه اين‌گونه از لذايذ مقطعي، مزد موقت كار است و نه هدف نهايي آن؛ لذا اولي دانشمندي است كه قبل از مردن مرده است و مرداري است در جامعه، و دومي عالمي است كه پس از مردن هم زنده است و نوري است در اجتماع.

در اينجا بيان امير علي بن ابي‌طالب(عليه‌السلام) درباره گروه اول چنين است: «...و آخرُ قد تسمّي عالماً و ليس بهِ، فاقتبس جهائلَ من جُهّالٍ... و نصبَ للنّاسِ شركاً مِنْ حبائلِ غرورٍ، و قولِ زورٍ؛ ... فالصورةُ صورةُ إنسان، و القلبُ قلبُ حيوانٍ... فذلك ميّتُ الأحياءِ» [6] كه برخي از اهل علم را مُرده فرموده است؛ چه اينكه درباره گروه دوم چنين فرمود: «...و العُلماء باقون ما بقي الدهر، أعيانهم مفقودة و أمثالهم في القلوب موجودة... ».[7]

و حيات گروه اول[8]، ثلمه‌اي در دين احداث مي‌كند كه جبران و ترميم آن آسان نيست؛ چه اينكه ارتحال گروه دوم، ثلمه‌اي در اسلام پديد مي‌آورد كه مرمّت‌پذير نخواهد بود: «...إذا ماتَ العالِم ثلُمَ في الإسلام ثلمة لا يسُدّها شي‏ء... ».[9]

زيرا رفتار طالحانه اولي، زمينه گمراهي ديگران مي‌شود كه اگر كسي يك نفر را گمراه كند، همانند آن است كه همه افراد را از بين برده باشد و سيره صالحانه دومي، وسيله هدايت ديگران را فراهم مي‌كند كه اگر كسي يك نفر را احيا و رهبري نمايد، مانند آن است كه همه افراد را زنده كرده باشد؛[10] لذا يكي از آداب فراگيري دانش، ضمن افزون طلبي؛ ﴿...ربّ زدني علماً﴾ [11]، خلوص در تعلّم و طهارت ضمير است و شايسته است كه هنگام حركت به مجلس علم گفته شود: پروردگارا! به تو پناه مي‌برم از اينكه گمراه بشوم يا گمراه بكنم و بلغزم يا بلغزانم و ستم بكنم يا ستم بپذيرم و...؛ «اللّهم إني أعوذُ بكَ اَنْ أضِلّ أو اُضلّ و اذلّ اَوْ اُذِلّ و اَظْلِم اَوْ اُظْلَم و... ».[12]

و نيز لازم است كه از هرگونه خيانت در علم و تعليم و تعلّم پرهيز شود كه حرمت علم بيش از ارزش مال است و در نتيجه، خيانت در آن كيفر دردناكي در قيامت دارد؛ چه اينكه پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)فرمود: «تناصحوا في العلمِ فإن خيانة أحدكم في علمه، أشدُّ من خيانته في مالهِ وإنّ الله مسائلكم يوم القيامة».[13]

5. فراگيري علم، چون به منظور تغذيه جان آدمي است تا به حيات ابد برسد، لازم است علمي كه از آيه محكمه يا فريضه عادله يا سنّت قائمه باشد، و از معلّمي كه از خدا سخن بگويد، نه از شيطان و هوي فرا گرفته شود؛ چه اينكه حضرت امام باقر(عليه‌السلام) فرمود: ﴿فلينظُر الإنسان الي طعامه﴾ [14] «يعني علمه الذي يأخذه عمّن يأخذه» [15]؛ يعني علم غذاي جان آدمي است كه بدون آن مي‌ميرد، و حضرت امام جواد(عليه‌السلام) فرمود: «مَن اصغي إلي ناطقٍ فقد عبده، فإن كان الناطق عن اللهِ، فقد عَبَدَ الله، وإنْ كان الناطقُ يَنطقُ عن‏لسان اِبليس، فقدْ عبدَ ابليس» [16]؛ يعني گوش فرا دادن به سخن گوينده، به منزله پرستش او است.

بنابراين، لازم است از كسي سخن آموخت كه جز از خدا نگويد و آنچه هم از خداوند سبحان به او رسيده، در گفتن آن ضِنّتْ نورزد كه اين همان پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)است كه هرچه مي‌گويد، وحي است و نه هوي؛ ﴿و ما ينطق عن الهوي إن هوَ إلاّ وحي يُوحي﴾ [17]، و هرچه هم كه به حضرتش وحي شده است، فرموده و كتمان نكرده است؛ ﴿و مَا هوَ علي الغيبِ بضنين﴾،[18] منتهي هر كسي به مقدار استعدادش بهره مي‌گيرد كه «...إنّ هذه القلوبَ اَوْعيةٌ فخيرُها اَوْعاها... ».[19]

6. گرچه معلم حقيقي و بالذات خداوند سبحان است كه ﴿علّمَ الانسان ما لم يعلم﴾ [20]، و غيري در قبال او نيست كه علم آفرين باشد، چون ﴿هُوَ الأولُ و الآخر... ﴾ [21]، ليكن در جهان امكان، معلم‌هاي متعددي هستند كه بعضي از آنان معلّم اول‌اند و برخي معلّم دوم و...، و آنچه بين اهل نظر دارج است، آن است كه ارسطو را معلّم اول و فارابي را معلم ثاني و... مي‌نامند، ولي آنچه بين اهل تحقيق رايج است، آن است كه پيامبر اكرم(صلّي الله عليه وآله وسلّم)را معلم اول و علي بن ابي طالب(عليه‌السلام) را معلّم ثاني و... مي‌دانند؛ چه اينكه حضرت امام سجاد(عليه‌السلام) فرمود: علماي راستين از آن جهت شبيه فرشتگان‌اند كه خداوند بعد از نام خود، نام فرشتگان و سپس نام علماي توحيد را بيان كرد؛ ﴿شهد الله اَنّه لا إله إلاّ هو وَ الملائكةُ وَ أُولوا العلمِ قائماً بالقسطِ... ﴾.[22] آن‌گاه امام(عليه‌السلام) فرمود: «...و سيّدهم محمد(صلّي الله عليه وآله وسلّم) و ثانيهم علي(عليه‌السلام) و ثالثهم أهله... » [23]؛ يعني سيّد همه علماي توحيد رسول الله(صلّي الله عليه وآله وسلّم)است و دومي آنان اميرمؤمنين(عليه‌السلام) و....

بنابراين، بايد راهي را پيمود كه راهنماي او، معلم اول و معلّم ثاني باشند كه اينان پدران روحاني جوامع بشري و امّت اسلامي هستند؛ «...اَنا و عليٌّ اَبَوا هذهِ الاُمّة... »،[24] و آنچه از اينان فرا گرفته مي‌شود، همان ميراث علوم الهي ايشان است كه «العُلماء ورثةُ الأنبياء... » [25] و در علم الوراثة پيوند و روابط روحي معتبر است، نه اكتساب و ضوابط فكري، زيرا پيروي حبيب الله جز از راه محبّت ميسور نيست، چون اولين علمي كه آن اولين معلم به انسان‌ها مي‌آموزاند، علم محبّت است، زيرا خود از اين رهگذر عالم شده است؛ چه اينكه حضرت امام صادق(عليه‌السلام) فرمود: «إنّ الله تبارك و تعالي ادّب نبيّه علي محبّته فقال ﴿انّك لعلي خُلقٍ عظيمٍ﴾ و قال ﴿ما اتاكم الرسولُ فخذوه و ما نهاكم عنهُ فانتهوا﴾ وقال... » [26]، و طي راه محبّت بدون تطهير ضمير حاصل نمي‌شود و آن هم نه كاري است خردْ:

درون خلوت ما غير دُر نمي‌گنجد برو!        كه هركه نه يار من است بار من است[27]

 

قم جوادي آملي

--------------------------------------------------------------------------------

1] ـ نهج البلاغه، خطبه 133.

[2] ـ سوره‏حديد، آيه 20.

[3] ـ سوره انبياء، آيه 16.

[4] ـ سوره انعام، آيه 32.

[5] ـ كشته شمشير عشق حال نگويد كه چون       تشنه ديدار دوست راه نپرسد كه چند ديوان اشعار سعدي، غزل 216.

[6] ـ نهج البلاغه، خطبه 87.

[7] ـ همان، حكمت 147.

[8] ـ راستي كردند و فرمودند مردان خداي         اي فقيه! اول نصيحت گوي نفس خويش را

[9] ـ بحار الانوار، ج2، ص43.

[10] ـ كافي، ج2، ص210.

[11] ـ سوره طه، آيه 114.

[12] ـ بلد الامين، ص 132.

[13] ـ بحار الانوار، ج2، ص68.

[14] ـ سوره عبس، آيه 24.

[15] ـ كافي، ج 1، ص 49.

[16] ـ بحارالانوار، ج 2، ص 94.

[17] ـ سوره نجم، آيات 3 4.

[18] ـ سوره تكوير، آيه 24.

[19] ـ نهج البلاغه، حكمت 147.

[20] ـ سوره علق، آيه 5.

[21] ـ سوره حديد، آيه 3.

[22] ـ سوره آل عمران، آيه 18.

[23] ـ بحار الانوار، ج1، ص180.

[24] ـ همان، ج16، ص364.

[25] ـ كافي، ج1، ص32.

[26] ـ بحار الانوار، ج2، ص95.

[27] ـ ديوان اشعار سعدي، غزل 83.

 

 

 

افزودن نظر

با ورود به صفحه کاربری خود می توانید از تمامی امکانات سایت استفاده نمائید

ما 17 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم